تبليغاتX
ما 4 تا
     
 

ما 4 تا

 

سلام...احوال شما؟ این وبلاگ مال ما 4تا یعنی 4نفر از تیزهوشانی های اصفهان که حسابی هم بسکتبالیستی هستیمه.فینال مسابقه هامون(کشوری) تابستون بود.مقام 5 اوردیم.البته برا تیم ما این شروعه .نظر یادتون نره هااااا.

 

     
 

 
برای بلند شدن باید خم شد،اگر گاهی مشکلات تو را خم کرد،بدان آغاز ایستادن است...!

آنان كه گذشته را به یاد نمی آورند محكوم به تكرار آنند.

کسی که اندرز ارزان را رد می کند پشیمانی رابه قیمت گرانی می خرد.

برای شروع سخترین کار همان قدم اول است.

در میان همه نعمت های خداوند تنها عقل است كه به یك میزان تقسیم شده چون همه خود را عاقل ترین میدانند.

افلاطون:هر کس در طلب خیر و سعادت دیگران باشد بالاخره سعادت خودش را هم به دست خواهد آورد.

محرومیت استعدادهایی را شکوفا میسازد که در خوشی ها پوشیده میمانند.

حباب ها همیشه قربانی هوای درونشان می شوند .

همیشه نگاهی را باور کن که وقتی از آن دور شدی در انتظارت بماند.


شنبه دهم اسفند 1387 |

 
     
 

طرح هایی که فقط در حد طرح ماندند......!!!!!!!

 



نمونه آزمایشی مونوریل برای خط Hamburg-Munich




قطارهای سریع السیر در ژاپن






ماشین های بالدار در شوروی سابق






یک هواپیما برای خطوط هوایی ژاپن




هواپیماهایی با گنجایش 2000 نفر








ماشین های تماماً ایرودینامیک










فضاپیماهای خارق العاده







سه شنبه هشتم بهمن 1387 |

 
     
 

قضاوت مردم در مورد پولدارها و پول ندار ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 
اگر لباس تنگ و چروک و بیریخت بپوشن :

در مورد پولداره : ایول عجب لباسی معلوم نیست از کجا خریده .... اصل مارک داره .... فکر کنم خودش از خارج خریده
در مورد بی پوله : عجب لباس جیغی .... احتمالا\" بهش صدقه دادن شایدم دست دوم خریده

اگر مد خفن مدل هچل هفتی بزنن

در مورد پولداره : اوه ببین چه تیپی زده ... از سیخای سرش معلومه ژلش ایستوریای اصل ایتالیاست ... فکر کنم تیریپی که زده همین دیروز انریکو زده ... اونجا هر چی شلوارت پاره تر باشه محبوبیت بیشتره ..
در مورد بی پوله : اه چه شپل ... فکر کنم با صابون دست و صورت سرش میشوره که انقدر سیخ واستاده ... تو خونشونم که سوزن نخ پیدا نمیشه یک کوک به این پاره پوره ایاش بزنه ...

اگر تند تند غذا بخوره :

در مورد پولداره : ببین چقدر گرفتاره که مجبوره انقدر تند غذا بخوره یا هواپیماش داره میپره یا جلسه مهمی داره
بی پوله : اوووووو انگار از قحطی فرار کرده

اگر آروم و کم غذا بخوره :

پولداره : احتمالا\" این غذا تو رژیم غذاییش نیست و باید آهسته بخوره که معدش نفهمه !!!!!!
بی پوله : اینو ببین فکر کنم تا حالا همچین غذایی ندیده بلد نیست بخوره ...

اگر درس بخونه :

پولداره : احسنت به این تدبیر و اندیشه .... این تو ایران نمیمونه ..... مطمئنم تو لیست فرار مغزهاست
بی پوله : خر خونیم اندازه داره دیگه .... انقدر میخونی آخرش چی ؟!! بپا عینکت نیفته ...

اگر درس نخونه :

پولداره : پول داره درس میخواد چیکار .... درس برا بچه بی پولا و بیکاراست
بی پوله :بد بخت نون نخورده نمیتونه درس بخونه

در مورد خانوما
>>> از نوع محجبه و چه بسا چادری

پولداره : آفرین به این تربیت صحیح ... معلومه خالصانه مسلمونه ... این دختر نیست فرشتست که تو این جامعه خراب خودشو اینطوری میپوشونه
بی پوله : اوهوک .... چقد امل ... کی به تو نگاه میکنه حالا ؟!؟!؟

درمورد پسرهای جوون
››› مدل ابرو قشنگ و زیر ابرو گوگول

پولداره : بابا مایكل جكسون ... لئوناردو .... گاتوسو ... برم زیر ابروهای شیطونیتو
بی پوله : مرتیكه خجالت نمیكشه .... آرایش میكنی ؟! این روزا دیگه دختر پسرا از هم تشخیص داده نمیشوند ... وانگهی چی شده داداشمون .....

ازدواج :

پولداره : یکی دو تا کمه .... من جای این بودم اصلا\" ازدواج نمیکردم ... این همه حور و پری دور و برش – بیخیال ازدواج ... تیر تپرش
بی پوله : آخی حیوونی تا دیروز عنکبوت تو جیبش یکی بود حالا دو تا شد ( ضرب المثلی شد برا خودش !! )

پیاده روی :

پولداره : زنده باد سلامتی و تناسب اندام .... هیچ چیزی از ورزش و مخصوصا\" پیاده روی برای تندرستی انسان بهتر نیست حتی میگن اشتها رو هم زیاد میکنه .
بی پوله : کفشاشم مالی نیست که حالا بگیم پیاده بره ... قربونش برم که همیشه بلیت خط 11 رو داره .

تعویض ماشین :

پولداره : بابا تنوع .... آخرین مدل ... سنت اگزوپری ... پارکینگ دیگه جا نداره
بی پوله : دبیا ... تا دیروز دنبال الاغ پدر بزرگش میدوید حالا واسه ما ماشین خریده

تعویض کار :

پول داره : شکمه پره ... چه این بشقاب چه اون بشقاب ....... پول تولید میکنه دیگه چه این کار چه اون کار ... میباره براش
بی پوله : فقط مونده بود این به یه جایی برسه ... از فردا جواب سلام ما رو هم نمیده

رانندگی :

پولداره : فکر کنم عادت به رانندگی نداره آخه همیشه راننده داشتن اما استیل فرمون گرفتنشو داشته باش ... انصافا\" شوماخرم اینطوری فرمون نمیگیره
بی پوله : عمو جون ترمز اون وسطیست ... الاغا رو کجا بستی ؟! گوسفندا رو چه کردی ؟!!؟

شنبه بیست و یکم دی 1387 |

 
     
 

دی ماه،ماه..............

 
سلام

خوبین؟ببخشید که مدت ها بود مطلب نمیذاشتم.

امروز ۵ دی است روزی که یک فاجعه ی بزرگ در کشور عزیزمون(۵ سال پیش)رخ داد.روزی که .............

نمی دونم یادتون هست یا نه،فاجعه ی بم چیزی که باعث شد مردم زیادی در بم جان خودشون را از دست بدن.

حتما کسانی که این مطلب را می خوانند یادشون هست که چه اتفاق هایی در ۵ سال پیش رخ داد.فقط می خواستم یادآوری کنم تا حتی اگه یادمون هم رفته یادمون بیاد.

امیدوارم تمام کسانی که از این فاجعه جون سالم به در برده اند تا آخر عمر به خوبی زندگی کنند هرچند که هیچ گاه این فاجعه و غم از دست دادن عزیزانشون یادشون نمیره.

اما یه چیز دیگه هم هست و اون اینکه ۷ دی هم سالگرد فوت آیدین نیکخواه بهرامی یکی از بازیکنان ارزشمند تیم ملی بسکتبال ایران است.

قرار است فردا(جمعه)برای او  سالگرد و یک بازی نمادین برگزار کنند.

امیدوارم روح همه ی این افراد شاد باشه.

ببخشید این آپم خیلی غمناک شد ولی نمیشه کاریش کرد.شاید بعضی ها با خوندن این مطالب به خودشون بیان.

 

 


پنجشنبه پنجم دی 1387 |

 
     
 

خاطرات مردي که زنش به مسافرت رفته بود !!!!

 
شنبه: زنم براي يک هفته به ديدن مادرش رفته و من و پسرم لحظاتي عالي را خواهيم گذراند. يک هفته تنها . عاليه. اول از همه بايد يک برنامه هفتگي درست و حسابي تنظيم کنم. اينطوري ميدونم که چه ساعتي بايد از خواب بيدار بشم و چه مدتي را در رختخواب و چقدر وقت براي پختن غذا توي آشپزخانه صرف ميکنم. همه چيز را به خوبي محاسبه کرده ام. وقت براي شستن ظرفها، مرتب کردن خانه و خريد کردن و همه روي کاغذ نوشته شده است. چقدر هم وقت آزاد برايم ميماند. چرا زنها آنقدر از دست اين کارهاي جزيي و ساده شکايت دارند. درحالي که به اين راحتي همه را ميشود انجام داد . فقط به يک برنامه ريزي صحيح احتياج است. براي شام هم من و پسرم استيک داريم. پس روميزي قشنگي پهن کردم و بشقابهاي قشنگي چيدم و شمع و يک دسته گل رز روي ميز نهادم تا محيطي صميمانه به وجود آورم. مدتها بود که آنقدر احساس راحتي نکرده بودم.

يکشنبه: بايد تغييرات مختصري در برنامه ام بدهم. به پسرم متذکر شدم که هرروز جشن نميگيرم و لازم هم نيست که آنقدر ظرف کثيف کنيم چون کسي که بايد ظرفها را بشويد منم نه او! صبح منوجه شدم که آب پرتقال طبيعي چقدر زحمت دارد چون هربار بايد آبميوه گيري را شست بهتر اين است که هر دو روز يکبار آب پرتقال بگيريم که ظرف کمنري بشويم.


دوشنبه: انگار کارهاي خانه بيشتر از آنچه که پيش بيني کرده بودم وقت ميگيرد. راه ديگري بايد پيدا کنم. ازاين پس فقط غذاهاي آماده مصرف ميکنم. اينطوري وقت زيادي در آشپزخانه صرف نميکنم. نبايد که وقت آماده کردن و طبخ غذا بيش از زماني باشد که صرف خوردن آن ميکنيم. اما هنوز يک مشکل باقيست: اتاق خواب. مرتب کردن رختخواب خيلي پيچيده است. نميدانم اصلا چرا بايد هرروز تختخواب را مرتب کرد؟ درحالي که شب باز هم توي آن ميخوابيم!!

سه شنبه: ديگر آب پرتقال نميگيرم. ميوه به اين کوچکي و قشنگي چقدر همه جا را کثيف و نامرتب ميکند! زنده باد آب پرتقالهاي آماده و حاضري!! اصلا زنده باد همه غذاهاي حاضري
!
کشف اول: امروز بالاخره فهميدم چه جوري از توي تخت بيرون بيايم بدون اينکه لحاف را به هم يزنم. اينطوري فقط صاف و مرتبش ميکنم. البته با کمي تمرين خيلي زود ياد گرفتم. ديگر در تخت غلت هم نميزنم.. پشتم کمي درد گرفته که با يک دوش آب گرم بهتر خواهد شد. ازاين پس هر روز صورتم را نمي تراشم و وقت گرانبهايم را هدر نميدهم
.

کشف دوم: ظرف شستن دارد ديوانه ام ميکند.عجب کار بيخودي است! هربار بشقابهاي تميز را کثيف کنيم و بعد آن را بشوييم
.

کشف سوم: فقط هفته اي يکبار جارو ميزنم. براي صبحانه و شام هم سوسيس و کالباس مي خوريم.

چهارشنبه: ديگر آب ميوه نمي خوريم. بسته هاي آب ميوه خيلي سنگينند و حملشان خيلي مشکل است.

کشف ديگر: خوردن سوسيس براي صبحانه عاليست. براي ظهر بد نيست اما براي شام ديگر از حلقم بيرون ميزند. اگر مردي بيش از دو روز سوسيس بخورد احتمالا دچار تهوع خواهد شد!!

پنجشنبه: اصلا چرا بايد موقع خوابيدن لباسم را بکنم در حالي که فردا صبح باز بايد آن را بپوشم؟!!! ترجيح ميدهم به جاي زماني که صرف اين کار ميکنم کمي استراحت کنم. از پتو هم ديگر استفاده نميکنم تا تختم مرتب بماند.
پسرم همه جا را کثيف کرده . کلي دعوايش کردم. آخر مگر من مستخدم هستم که هي بايد جمع کنم و جارو بزنم؟ عجيب است ! اين همان حرفهايي است که زنم گاهي ميزند
!
امروز ديگر بايد ريشم را بتراشم .. اما اصلا دلم نميخواهد . ديگر دارم عصباني ميشوم. براي صبحانه بايد ميز چيد، چايي درست کرد، نان را خرد کرد. انجام همه اين کارها ديوانه ام ميکند
.
براي راحتي کار ديگر شير را با شيشه ، کره و پنير را هم توي لفافش ميخوريم و همه اين کارها را هم کنار ظرفشويي انجام ميدهيم. اينطوري ديگر جمع و جور کردن و ميز چيدن هم نميخواهد
!
امروز لثه هايم کمي درد گرفته شايد براي اينکه ميوه هم نميخورم. چون ماشين ندارم و برايم خيلي مشکل است که ميوه بخرم و به خانه بياورم. اميدوارم که عفونت نکرده باشند. عصري زنم زنگ زد که آيا رختها رو شيشه ها را شسته ام؟ خنده عصبي سر دادم انگار که من وقت اين کارها را داشتم
!
توي حمام هم افتضاحي شده، لوله گرفته اما مهم نيست من که ديکر دوش نميگيرم
!

يک کشف جديد ديگر: من و پسرم با هم غذا ميخوريم. آن هم سر يخچال! البته بايد تند تند بخوريم چون در يخچال را که نميشود مدت زيادي باز گذاشت.

جمعه: من و پسرم در تختمان مانده ايم تا تلويزيون نگاه کنيم. ديدن اينهمه تبليغات مواد غذايي دهانمان را آب انداخته. با خستگي کمي غر و غر ميکنيم. وقتش است که خودم را بشويم و ريشم را بتراشم و موهايم را شانه کنم و غذاي بچه را آماده کنم و ظرفها را بشويم و جابه جا کنم، خريد کنم و بقيه کارها.... ولي واقعا قدرتش را ندارم. سرم گيج ميرود و تار ميبينم. حتي پسرم هم نايي ندارد. به تبعيت از غريزه مان به رستوران رفتيم و يک ساعتي را غذاهايي عالي و خوشمزه در ظروفي متعدد خورديم. قبل از اينکه به هتل برويم و شب را در يک اتاق تميز و مرتب بخوابيم، از خودم مي پرسم آيا هرگز زنم به اين راه حل فکر کرده بود؟

 


جمعه هشتم آذر 1387 |

 
     
 

می خواهم در جهانی باشم که ...............

 
میخواهم یک میلیارد بار بمیرم
و در جهانی برخیزم,

که همسایگان یکدیگر را بشناسند.
و مردم
،
همه رنگها را دوست بدارند.
میخواهم در جهانی بر خیزم
که عشق به قیمت لبخند باشد.
مردان نمیرند
،
زنان نگریند
،
و همه کودکان
، پدران خود را بشناسند.
عدالت باغی باشد,

که مردم در آن سیبهای یکسان بخورند
،
و یکسان بمیرند.
میخواهم در جهانی بر خیزم
،
که هیچ انسانی,
بیش از یک بار نمیرد

                                         


یکشنبه سوم آذر 1387 |

 
     
 

همه چیز به ما بستگی دارد

 

در زندگی هر کدام از ما ممکنه فراز و نشیب­های بسیار زیادی وجود داشته باشه. ممکنه بعضی وقتها ما

دچار مشکلاتی بشیم که اکثراً خودمون اونها رو رقم زدیم و زمانیکه با اونها دست و پنجه نرم می­کنیم

ممکنه شکست بخوریم و این شکست رو دست تقدیر و سرنوشت و ... بدونیم. در صورتیکه اصلاً اینطور

نیست. بلکه خود ما همه کارها رو انجام دادیم. بهتره توی زندگیمون همیشه قدر اون چیزی که هستیم

رو بدونیم و همه تلاشمون در این باشه که روز به رزو بهتر بشیم. 

لئوناردو داوینچی به هنگام کشیدن تابلوی شام آخر، دچار مشکل بزرگی شد. او می­بایست نیکی را به

شکل ((عیسی)) و بدی را به شکل ((یهودا )) یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او

خیانت کند، تصویر می­کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدلهای آرمانی­اش را پیدا کند. روزی در یک مراسم

همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان همسرا یافت. جوان را به کلیسا دعوت کرد و

تابلو را به او نشان داد. سپس جوان را به کارگاهش برد و از چهره­اش اتودها و طرح­هایی برداشت.

سه سال گذشت، تابلو شام آخر، تقریباً تمام شده بود اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا

نکرده بود.  کاردینال مسئول کلیسا کم­کم به او فشار آورد که نقاشی روی دیوار را زودتر تمام کند. نقاش،

پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژنده­پوش و مستی را در جوی آبی  یافت.

از دستیارانش خواست او را به کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را

که درست نمی­فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند. دستیاران داووینچی سرپا نگهش داشتند و در

همان حالت، داوینچی از خطوط بی­تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بود،

طرحی کشید.

وقتی کار تمام شد، گدا که دیگر مستی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش

را دید و با آمیزه­ای از شگفتی و اندوه گفت:

-  ((من این تابلو را قبلاً دیده­ام))

داوینچی شگفت زده پرسید:

-   ((کجا؟))

-   سه سال پیش، قبل از اینکه همه چیزم را از دست بدهم، زمانی که در یک گروه همسرایی آواز می­

خواندم و زندگی زیبایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدتی نقاشی چهره عیسی بشوم.

 

جوانی که روزی از چهره اون داوینچی نیکویی رو کشیده بود تونست خودش رو به جایی برسونه که تبدیل

به تاریکی و زشتی بشه. ما انسانها خیلی وقتها به خاطر اینکه دوست داریم خودمون رو با دیگران

مقایسه بکنیم و یا حتی خودمون رو کمتر از اونها بدونیم و سعی کنیم کارهای اونها رو انجام بدیم،

خودمون رو از دست می­دیم. کمی به اون چیزی که خدا ما رو برای اون آفریده فکر کنیم. قدر اون چیزی که

هستیم رو بدونیم.

حرفم رو با یک بیت شعر و چند جمله تموم می­کنم:

مولوی:

ساعتــی میزان اینی، ساعتــی میـــــــــــزان آن

یک نفس میزان خود باش تا شوی موزون خویش

ما سه چهارم از اصالت وجودی خود را به قیمت شبیه شدن به دیگران از دست میدهیم.

به دنیا آمده ای، درست مانند کتابی باز و نانوشته، باید سرنوشت خود را رقم زنی، خود و نه کس دیگر.

خالق سرانجام خود باش. میتوانی همچون بذر بمانی و بمیری و همچنین میتوانی گل باشی و

بشکفی، میتوانی درخت باشی و ببالی.

Image and video hosting by TinyPic

چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 |

 
     
 

 
سلام می خواستم بگم که این اهنگ رو فقط واسه صبا گذاشتم...

                                                       به یاد خسرو شکیبایی...


سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 |

 
     
 

داستاني بسيار زيبا و واقعي

 

  در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت

هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين

آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاًاين که پسر کوچکى در

رديف جلوىکلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از

او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به  تن داشت، با

بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم

تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد. امسال که

دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى

قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است.

تکاليفش  را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتارخوبى دارد. 'رضايت کامل'.

>

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش

دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل  روحى

است.


 معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام

تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى

او در خانهتغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.


 معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه

نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.


 خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را

نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز،روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى

بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود،بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ

معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى

بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش

مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده

بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از

آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتىبيرون مدرسه صبر کرد تا

خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى

مادرم را مي داديد.
 

 خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن

روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش 'زندگي'

و 'عشق به همنوع' به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.
 

 پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم

سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با

وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش

شده بود.

يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى

هستيد که من در عمرم داشته ام.

>

شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام

کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام

عمرم داشته ام.

>

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار

سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي

شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.

>

چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت

ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين

و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود:

دکتر تئودور استودارد.


 ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى

آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از

خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى

نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد

چکار کرد؟

 او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان  

عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
 

تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش

گفت: خانم تامپسون ازاين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من

احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد

که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم. خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد:

تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که

تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه  تدريس کنم.

>

بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش

سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است ! 

>   

 همين امروز گرمابخش قلب يک نفر شويد... وجود فرشته ها را باور داشته باشيد و مطمئن باشيد که

محبت شما به خودتان باز خواهد گشت...

 

 دوستان عزیز لطفا ب ادرس زیر برید و در نظر سنجی و نظر ها شرکت کنید.

                                                         www.3kallepook-sampad.blogfa.com



 


دوشنبه بیستم آبان 1387 |

 
     
 

 
 میدانم ممکن است بعضی از این جمله ها تکراری باشن ولی یک بار دیگه همه ی آن ها را بخوانید:

رودخانه های آرام تر عمیق ترند

برای آدم های فعال هفت روز هفته دارای ۷ امروز و برای آدم های تنبل دارای ۷ فردا است

مردان بزرگ اراده می کنند و مردان کوچک آرزو

پرسش های ما افکار ما را می سازند

اگر دنبال موفقیت نروید خودش به دنبال شما نخواهد آمد

جهان هر کس به اندازه ی وسعت فکر اوست

به زبانت اجازه نده قبل از اندیشه ات به کار افتد

بزرگترین اشتباه آن است که انسان از اشتباه کردن بترسد

برای شاد کردن دیگران آرزوهایشان را بفهم

به یاد داشته باشیم که همه ی ما در زندگی لیز می خوریم٬پس بهتر است که همیشه دست در دست هم راه برویم.

کسانی که گذشته را فراموش می کنند٬ مجبور به تکرار آن هستند

فرق طوفان و نسیم در نوع برخورد آن هاست

 


شنبه چهارم آبان 1387 |